Google+
ناممکن

 

این تخته‌های خیس فاصله را کم
نزدیک‌‌مان می‌کند
تخته‌های خیس
و باد شاخ و برگ‌ها را از جا بلند می‌کند
در تاریکی‌‌ئی که به چشم نمی‌آید
نگاه‌ می‌کنیم
ورود می‌کنیم
رودخانه را می‌شنوم
آبشار را می‌شنوم
می‌نشینم
سرم را بالا می‌گیرم
باران صورت‌ام را خیس می‌کند
می‌خواهم دست‌ات را بگیرم
امّا کدام دست
دستی نیست
تنهایم
پنجره را باز می‌کنم و تاریکی را می‌شنوم
باران می‌بارد
هیچ نوری
در هیچ خانه‌ای نمی‌بینم.

 

 

جان فاس، متولد ۱۹۵۹، نروژ. نویسنده، شاعر و نمایش‌نامه نویس.
فارسی‌ی پ.ش.