Google+
ناممکن

روزگار دوزخی‌ی آقای ایاز | رضا براهنی

رضا براهنی نگارش رمان روزگار دوزخی‌ی آقای ایاز را در تیرماه ۱۳۴۹ به پایان می‌برد. انتشارات امیرکبیر ۳۰۰۰ نسخه از این کتاب را چاپ می‌کند و بعد تصمیم به نابودی‌‌اش می‌گیرد، کتاب را «خمیر» می‌کند. از آن روز تا امروز، «ایاز» در زبانِ فارسی ناشر ندارد، در کتاب‌خانه‌ها، در کتاب‌فروشی‌ها، هیچ‌جا، جایی ندارد. با تکیّه بر نسخه‌ای نجات یافته از مرگ و دیگر منابع موجود در زبانِ فارسی (کتابِ «جنونِ نوشتن»، مجله‌ی «فردوسی»، مجله‌ی «چشم‌انداز»، هفته‌نامه‌ی «شهروند»)، و همین‌طور ترجمه‌های انگلیسی و فرانسه‌ی ایاز، کتاب «روزگار دوزخی‌ی آقای ایاز» از نو حروف‌چینی، تصحیح و ویراستاری شد. دستآورد این سال‌ها کتابی‌ست که شاید هیچ‌وقت، هرگز جایی در زبانِ فارسی نداشته باشد. این کتاب به نامِ دیگرِ هرگز، به رضا براهنی تقدیم می‌شود.

 

 

و آن‌وقت به کمک هم زبانش را بریدیم، بدون آن‌که دست‌هامان بلرزد، بدون آن‌که کوچک‌ترین اشتباهى بکنیم؛ و با بریدن زبان‌اش، دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زبان‌اش، وادارش کردیم که خفقان را بپذیرد. ما زبان را براى او بدل به خاطره‌اى در مغز کردیم و او را زندانى ویرانه‌هاى بی‌زبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانى کند؛ هرگز نتواند از آن چیزى بر زبان بیاورد. با بریدن زبان‌اش، او را زندانى خودش کردیم. او زندان‌بان زندان خود و زندانى‌ی خود گردید. او را محصور در دیوارهاى لال، دیوارهاى بی‌‌ مکان، بی‌‌زمان و بی‌زبان کردیم. به او گفتیم که فکر نکند و اگر می‌کند، آن را بر زبان نیاورد، چرا که او دیگر زبان ندارد؛ زبانی که در دهان‌اش می‌چرخید و کلمات را با صلابت و سلامت، و اندیشه و احساس تمام از خلال لب‌ها و دندان‌ها بیرون می‌‌داد، از بیخ بریده شد و زبان لیز پوشیده به خون، خون تازه‌ی نورانی، در دست محمود ماند؛ و محمود آن را داخل طشتى انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آن‌گاه کلمات از بین رفتند، و او حرف و صدا و کلمه و نطق و بیان را فراموش کرد. سین‌هاى شاد تغزلى، شین‌هاى جشن‌هاى نورانى، پ‌هاى پولادین و ب‌های برنده و دال‌هاى درد افکن را فراموش کرد؛ ت‌هاى تف برف‌هاى فلاکت‌بار را و چ‌هاى چلچله‌پرداز پرنده‌هاى پرواز را، میم‌هاى مقدّس و نون‌هاى عاشقانه و الف‌هاى سرو آسا را؛ حروف، حروف نستعلیق ابروسان را فراموش کرد. رابطه‌ی بین حروف را به صورت خون، جریان نورانى خون درآورد و آن را ناگهان از خلال لبان‌اش رها کرد و بعد تمام رابطه‌ها را فراموش کرد؛ با مغزش رابطه‌ها را بلعید، قفل‌هاى کر و لال بر آنها زد و در حجره‌هاى بی‌‌زبان سکوت مخفى کرد. زبان‌اش از حرکت باز ماند و بدل به گربه‌اى سر بریده شد، در طشتى که خون داشت بر آن می‌خشکید. حرکات هنرمندانه‌ی زبان در فضاى محدود دهان، در سکون و سکوت مطلق در غلتید. زبانى که زمانى باز شده بود و یک‌ یک صداها را تقلید کرده بود از صداى پرندگان، مادرها، پدرها و جریان آب و حرکت برگ‌ها؛ زبانى که بعدها خود را از نوازش سرشار کرده بود و فرزی و چابکى و زندگى یک پرنده‌ی تازه به پرواز در آمده را پیدا کرده بود؛ در کودکى راه افتاده، کتاب‌ها. کتاب‌ها را تلفّظ کرده بود؛ اوایل آهسته و با زحمت و کنجکاوانه، و بعدها به چابکى، به سادگى، و هنرمندانه. هر کلمه هم‌چون آفتابی‌ در ذهن راه یافته، آن را شعله‌ور کرده بود؛ و در نسوج مغز، احساس‌هاى خفته، اصیل و خلّاق بیدار شده بودند و از کلامی‌ به کلامی پل بسته بودند؛ و زبان خود را به جلو رانده بود، به کنارها رانده بود؛ و زبان، مغز را ادا کرده بود. زبان در دهان هنرمندانه راه افتاده بود: از کوچه‌اى به کوچه‌اى حرکت کرده بود. به زنى گفته بود: «دوستت دارم» به مادرى گفته بود: «مادر!»، به پدرى گفته بود: «پدر!»، پسرى را با یک «چطورى؟» نوازش کرده بود و به دخترى، کفترى را نشان داده، گفته بود: «کفتر! کفتر!» و دختر کوچک اداى او را در آورده، گفته بود: «کفتر! کفتر!». زبان مثل روحی تسخیرناپذیر ولی تسخیرکننده، به جدارهاى دهان از سه سو فشار آورده بود؛ و دهان برسر جاده‌ها، در برابر اجتماعات کوچک باز شده بود و زبان زرّین حرکت کرده، گفته بود: «آزادى!» و آن‌گاه حرکت کرده، بر سر چهار راه‌ها فریاد زده بود: «آزادى!» و تجاوز، آرى، از خطّه‌هاى محدود جغرافیاى چهار راه‌ها تجاوز کرده بود و در میدان نعره برداشته بود: «آزادى!» و حنجره، آن بلندگوى بزرگ طبیعى، زبان را به‌سوى عظمتى بی‌‌نظیر رانده بود؛ و، مردى که ما گرفته بودیم و سنگسارش کرده بودیم و بعد دست و پاهایش را بریده بودیم، بر سر چهارراه تاریخ ایستاده، فریاد زده بود: «آزادى!» و ما با یک قیچى، او را به درون حافظه‌اش رانده بودیم. مغزش را شکاف داده، زبان‌اش را در گور کوچک آن شکاف دفن کرده بودیم.

 

درباره‌ی «ایاز»:

ایاز امروز به سوی من می‌آید

من ایاز را با خون‌ام نوشته‌ام