Google+
ناممکن
تحشیه‌‌ ـ‌ تک‌ ـ‌ شعر ‌ـ ‌ها | شماره‌ی صفر | حسین ایمانیان

مقدمه‌

پیش‌متن: این سلسله‌یادداشت‌ها که من‌بعد تحتِ عنوانِ «تحشیه-تک-شعر-ها»، و با نرخِ احتمالیِ دوهفته‌ای یک یادداشت، در همین صفحه منتشر خواهند شد، همه متن‌هایی‌اند که هرکدام خود تنِ اندیشیدن به تک‌ـ‌شعرهایی است که در دلِ هر یادداشت ذکر می‌شوند. جز همین مانیفستِ مقدمه، تمامیِ نقدهای ارائه‌شده در این صفحه با همین قلم، و بر حاشیه‌ی یک شعر خواهند بود، شعری که در همین صفحه برای نخستین‌بار منتشر می‌شود. ایجابیتی اگر در مطالبِ این صفحه است، صرفن در نفسِ انتشار آن‌ها یافتنی است؛ ایجابیتی دو سویه از سوی مؤلف و منتقدِ یک شعر: مؤلف خواستی مبنی بر نقادی‌شدن، خواستی برای موردِ قضاوت واقع‌شدن را به آدرس یارانامه‌ی [email protected] می‌فرستد و آن را به انضمامِ متن، پیش می‌گذارد و پس از پروسه‌ی «خوانش» که پروسه‌ای وقت‌گیر، و بیش‌تر شفاهی‌، کارگاهی یا کافه‌ای، و به این ترتیب از منظری ژانرشناختی فاقدِ هیچ‌گونه موضوعیتی برای انتشارِ عمومی است، پس از خوانش‌هایِ بی‌انتشار، بعد از خوانش‌های بدونِ نام‌بردن از شعرهای رسیده، یکی از این شعرها انتخاب می‌شود و یک متنِ برآمده از خواستِ ایجابیت‌بخشِ دوسویه، هم از سوی مؤلف و هم از سوی منتقد، یک متنِ انتقادی در حاشیه‌ی شعر، متنی حاوی اندیشیدن پس از تجربه‌ی مواجهه با شعر، در کنار شعر، منتشر می‌شود. چنین فرمی برای انتشارِ ادبیات، یعنی ایده‌ی ارائه‌ی هم‌زمانِ یک اثر هنری با نقادیِ آن، از پیش به یکی از دغدغه‌های انتقادیِ این قلم بدل شده بود، و نخستین طرح برآمده از ایده‌ی مذکور به‌زودی در قالب سلسله‌کتاب‌هایی با عنوان «ادبیات تجربی» که جز شعر، قصه، رمان، نمایش‌نامه و رساله‌ی نظری‌‌ـ‌انتقادی را نیز در بر می‌گیرد، مادیت می‌یابد. نخستین کتاب از این پروژه چاپ دومِ مجموعه‌شعر آرش اله‌وردی است؛ نیمی از حجمِ این کتاب شعرهای آرش، و نیمِ دیگرِ آن مقاله‌ای مبسوط، و البته انتقادی و درگیر، بر شعرهای آرش خواهد بود. برای مشارکت در این پروژه نیز می‌توانید با همان آدرس مکاتبه کنید. در این صفحه اما موضوع رهاتر است از تأکید بر تعدادی شاعر که آثارشان جای بحث و اندیشیدن دارد، در این صفحه ما با شعرها طرفیم بی‌آن‌که چیزی از شاعرشان به یاد آوریم؛ شعرهای ارسال‌شده برای نقادی در این صفحه، قطعن به انضمامِ از یاد بردنِ نامِ شاعرشان نقد می‌شوند؛ حتا، و حتا شدیدتر و سخت‌گیرانه‌تر، نامِ شاعرهایی که شعرشان را شنیده‌ام، شاعرانی که ممکن، و چه‌بسا محتمل است از رفقا، از نزدیکانِ نامِ نویسنده‌ی این سطرها باشند و او شعر را پس از شنیدن، برای انتشار و نقادی در این صفحه، از شاعرش گرفته باشد. چند هفته‌ای که از انتشارِ این مقاله‌ها گذشت، فهرستِ شعرهایی که تا پایانِ این طرح نقد می‌شوند، که چیزی حدود چهل شعر خواهد بود، منتشر خواهد شد. تنها نکته‌ای که باقی می‌ماند این است که برای این صفحه هرگز شعرهای کوتاه چندسطری، برگزیده نخواهد شد.

 

نقدِ تک‌شعر عملی بسیار چالش‌زا است؛ چنین کنشِ نقادانه‌ی کم و‌بیش از مد افتاده‌ای از چند جهت در خطرِ فروغلتیدن به کلیشه‌پردازی است: غرق‌شدن در بحث‌های ریتوریک، مواجهه‌ای هرمونوتیکی و تأویل‌گری سرخوشانه، نوعی ساختارگرایی درخود‌مانده با تظاهراتی معطوف به موشکافی‌های متنی و بینامتنی، و سرانجام نوعی فرمالیسمِ خام و کم‌وبیش سطحی درباره‌ی خصلت‌های بوتیقایی شعر؛ و سطحی از این رو که مشتی اصطلاحِ ارزش‌گذار یا ضدارزشِ از قبل موجود و بسته‌بندی شده حاضر است، اصطلاح‌هایی مثلِ نوشتار زنانه، متنِ متکثر، ادبیاتِ اقلیت، و از این دست، و منتقدها عمومن پس از اظهارِ فضل در بازگویی مفاهیمِ ترجمه‌ای، روایتِ خویش از بوتیقای اثر موضوع نقادی را به داشتن یا فقدانِ اصطلاحات و مفاهیم بازگو شده، مفتخر یا متهم می‌کنند. بدل‌نشدن به یکی از ژانرهای مذکور، خود مهم‌ترین چالش هر نوشتارِ انتقادی‌ای است؛ ژانرهایی که هرکدام توسطِ گروهی تشکیل شده از چند نفرماشینِ نقدنویسی پیش می‌رود، به‌خصوص شکلِ فرمالیستیِ مواجهه‌ی نظری منتقدهای وطنی یعنی همان حاصلِ جمعِ ترجمه‌نویسی و یک تحلیلِ کارگاهیِ دم‌ِ‌دستی از بوتیقایِ اثر، در شکل‌های گوناگون توسطِ نماینده‌های نسبتن رسمیِ برندهای نظریِ غرب در حالِ تولیدشدن است: شهریارِ وقفی‌پور شعبه‌ی لاکانیِ این محصولات را نماینده‌گی می‌کند، پویا رفویی شعبه‌ی دولوزی، اهالیِ پست‌مدرنِ دانشگاه علامه شعبه‌های ساختارگرایی به‌خصوص جاناتان کالر و دیگر شارحان انگلیسی‌زبانِ یک گفتمانِ اصالتن فرانسوی، شعبه‌های آدورنویی، ژیژکی، بدیویی، دریدایی، رانسیری، آگامبنی و… نیز هرکدام چند دکانِ کوچکِ در حالِ رقابت دارند؛ این چالشِ نخستین: فرونغلتیدن به دایره‌ی از پیش مرزبندی شده‌ی یکی از ژانر‌ها، یا بهتر: اخته‌گاه‌های نقد ادبی در ایران، در نقادیِ یک تک‌شعر دوچندان در آستانه‌ی غرق‌شدن در فرمالیسمِ انتقادی است چراکه نقدِ تک‌شعر: نوشتاری که از پسِ مواجهه‌ای انتقادی و اندیشیدن به یک تک‌شعر مادیت می‌یابد، به‌دلیل از دست دادنِ ورودی‌های انضمامی‌ـ‌تاریخیِ آن متن در نسبت با مؤلفِ اثر، عملن محتوایِ تاریخیِ اثر را وامی‌گزارد و به‌نوعی آن را از معنایش تهی می‌سازد. فرمالیسمِ انتقادی نه به معنای نقدِ صرفن متمرکز بر فرم، نه به معنایِ مکتب‌شناختی این اصطلاح در ارجاع به آثار فرمالیست‌های روس و پیروان فرانسوی آن‌ها، که به معنایِ برخوردی از بیرون و غیرانتقادی با متونِ نظریِ وارداتی است؛ فرمالیسمِ انتقادی درواقع از دست دادنِ خودِ کنشِ انتقادی و تقلیل‌دادنِ نقد به یک دوخت‌ودوزِ نظری یا تحلیلی است. ترجمه‌نویسی کم‌وبیش به یک متودولوژی مبتذل و البته مرسوم برای نوشتن نقدونظر در حال حاضر بدل شده: همه‌ی مفاهیم به‌کاررفته در نقدها به‌شکلی دست‌نخورده از نظریه‌پردازهای غربی اخذ می‌شوند، بی‌آن‌که حتا از فیلترِ شرایط انضمامیِ این‌جا و اکنون عبور داده شوند و دستِ‌کم نسبتِ واقعیِ آن مفاهیم با مسائل پیرامونی ما روشن شود. گویا کارِ منتقد صرفن خلاصه‌نویسیِ شرحِ چند مفهوم و حواله‌کردنِ یک متن به برخورداری یا فقدانِ آن مفاهیم و اصطلاحات است. یک وجهِ تکراری و همیشه‌گی مصدایقِ انبوهِ این فرمالیسم وجودِ بی‌بروبرگرد یک ترجمه‌نویسی طولانی در آن‌هاست، حتا تا جایی که نیمی از متنِ مقاله به خلاصه‌نویسیِ یک کتابِ نظری یا بخش‌هایی از آن اختصاص دارد؛ و این تازه در خوش‌بینانه‌ترین حالت ماجرا رخ می‌دهد؛ خلاصه‌نویسی شکلِ ایده‌ئال آن است؛ رونویسی، رونویسی‌های پر از بدفهمی و ساده‌لوحانه، چیزهایی است که در مقاله‌های مذکور بیش‌تر و علنی‌تر اتفاق می‌افتد. بعد از ارائه‌ی دست‌وپاشکسته‌ی یک مفهوم یا بحثِ نظری وارداتی، بحثی که خود از پسِ اندیشیدن به، یا نقادیِ مسأله‌ای دیگر، و اگر متنِ ترجمه‌نویسی‌شده متنی درباره‌ی ادبیات باشد، از پسِ نقادیِ متنی دیگر، ادبیاتی دیگر، برآمده است، زمانِ ارجاع‌هایِ بی‌مسئولیت و دوخت‌ودوز و سرهم‌بندی می‌رسد، عینن همان روشی که کم‌وبیش در حتا معتبرترین ژورنال‌های تئوریک، مرسوم و از نظرِ عمومِ مخاطب‌های نظریه‌زده، و شیفته‌ی عنوان و برندِ ژانری به نام «نقد ادبی»، پذیرفته و جذاب و سطحِ بالا پنداشته می‌شود. منتقدان درجه‌ی دوی غرب، همان‌هایی که در نهایت یک هگل‌شناس، یک نیچه‌شناس یا در یکی از همین تخصص‌ها محدود می‌مانند، نیز عینن همین کار را می‌کنند؛ ایشان تمامِ متنِ مقاله را اصطلاحن به یک «مرور ادبیات» صرف می‌گذرانند و در آخر دیدگاه‌ها و نقطه‌نظرات شرح داده شده را با یک‌دیگر مقایسه و ماشین مونتاژ یا رساله‌ی نظری‌شان را جمع‌بندی می‌کنند. جالب این‌جا است که ترجمه‌نویس‌های وطنی نیز سخت علاقه‌مندِ به همین کتاب‌هایند و همه‌گی دستِ کم یکی‌دو تا از این کتاب‌های «قدم اول» ترجمه کرده‌اند. و دریغا که فوجِ نقدهای ترجمه‌زده‌ی منتشر در فضا، همه، برآمده از خواندن یا کلاس‌دیدنِ سرسریِ همین ترجمه‌ها است. نقدِ تک‌شعر بیش از هر مقاله‌ای در خطرِ فروغلتیدن به ترجمه‌نویسی است، چراکه منتقد ناچار است دستِ‌کم با بخش‌هایی از متن روبه‌رو شود و گفتارش را بر بدنِ متن بنشاند، بر همان پاره‌شعری که در مقاله نقلِ قول می‌شود، و همین روبه‌رویی به‌شدت معتاد، و در خطرِ یک برچسب‌گذاریِ تمامن بی‌مسئولیت و سرخوشانه است. کم‌وبیش همه‌ی اهلِ شعر، و خصوصن آن‌ها که نقد و ژورنال‌های شعری را نیز دنبال می‌کنند، به‌محضِ روبه‌رویی با یک تمهید، با یک عبارت شعری، بی‌درنگ چند ترم و اصطلاحِ ترجمه‌ای آشنا زیر لب دارند: چندصدایی؛ متفاوت‌نویسی؛ سفیدخوانی؛ بازی‌های زبانی؛ پسامدرنیسم و…
نقدِ تک‌شعر متضمنِ کنارگذاشتنِ شاعر است؛ نقادیِ تک‌شعر مواجهه‌ای تنی، مواجهه‌ای مادیت‌یافته در گوشتِ کلماتِ همان تک‌شعرِ موضوعِ نقد، مواجهه‌ای مادی با بنیادی‌ترین مؤلفه‌هایی است که یک متن را به یک شعر بدل می‌کنند یا بهتر: ارتقا می‌دهند. کنارگذاشتنِ نام شاعرْ صرفِ کنارگذاشتن یک نام، یک مؤلف نیست، که کنارگذاشتن هر امر بیرونی، هر امر مربوط به بیرونِ شعر، از زمینه‌ای است که استراتژی‌های نقادی در بسترِ آن هدف‌گذاری می‌شوند. وقتی شاعرِ یک شعر را کنار می‌گذاریم، سالِ تولد او، نسلِ او، کارنامه‌ی شعریِ او، هویت‌های اقلیمی، محفلی و خانواده‌گی او، زیستِ خصوصی او به عنوانِ یک روشن‌فکر، پراکسیسِ اجتماعیِ او، همه‌ی آن امورِ معناگذارِ شعر را رها کرده‌ایم و درست مشابهِ فرمالیست‌ها، درست مشابهِ متن‌گرایان ساختارگرا و پساساختارگرای فرانسوی، به تنگنای متن چسبیده‌ایم؛ و همه‌ی این‌ها به قیمتِ مواجهه‌ای مادی با امر شاعرانه است: مواجهه‌ای به میانجیِ متنِ یک شعر، به میانجیِ یک بدن، یک فرم، یک کمپوزوسیون آواییِ شکل‌یافته. امر شاعرانه اثری است که از تجربه‌ی حقیقت بر بدنِ شعر باقی‌مانده است و تمرکز بر یک شعر، متنِ انتقادی را از فرورفتن در مغاکِ تئوری‌بافی‌های انتزاعی نجات می‌دهد. تنها از پسِ پرداختِ چنان بهایی است که می‌توان بی‌واسطه با امر شاعرانه روبه‌رو شد، و درست در بسترِ مادیِ بافته‌شده از کلمات و واج‌هایِ شعر مورد نقد است که می‌توان به خراشِ ایجاد شده از حقیقت بر بدن شعر خیره شد و به تشکلِ امر شاعرانه اندیشید.
مقاله‌های این پروژه همه‌گی، بی‌آن‌که هیچ بسته‌بندیِ نظری بوتیقازده‌ای را با خود حمل کنند، با دستِ خالی، بدون ابزارهای انتقادی از پیش موجود و ترجمه‌ای، با شعرها مواجه می‌شوند و بر آن‌اند که از قِبل این روبه‌رویی مفاهیمی برسازند که بتوان با آن‌ها به شعرِ امروز ایران، و مهم‌تر: شعر در ایرانِ امروز، اندیشید؛ و از آن هم مهم‌تر: مفاهیمی پیش نهند که در پایان این پروژه بتوان با مفصل‌بندی نظری آن‌ها به نظریه‌ای درباب شعر، درباره‌ی امکانِ شعر در این‌جا و اکنون، دست یافت. بنابراین نویسنده ناچار است حتا از ترمینولوژی و متودولوژی‌های ترجمه‌ای نیز صرف نظر کند و یک‌سره در پی تولید هم‌زمان کنش نقادانه، و امکانِ مادیت‌یافتنِ این کنش، باشد. شعرهایی که در این سلسله‌یادداشت‌ها نقد می‌شوند همه‌گی در همین سال‌های اخیر نوشته شده‌اند، چراکه سمت‌وسوی نقدهای حاضر نهایتن رو به بیرون متن دارد و نقد اساسن کاری نمی‌کند مگر این‌که امر سیاسی را، درست بر بدنِ همین شعرها، نشان‌گذاری می‌کند. علاوه بر این، نوعی وسواس نیز در تأکید بر هم‌زمانی شعرهای این پروژه با حالِ حاضر، وجود دارد: شعر امروز به مراتب بیش از شعرهای گذشته درخورِ نقادی است؛ و این درخوری بیش از آن‌که دال بر کیفیت شعرِ امروز باشد، نخست تأکید بر استراتژی عمومی نقادی به مثابه‌ی بارور‌کردن، رادیکالیزه‌کردن متن‌های هم امروز است و بعد نشان‌دهنده‌ی وفاداری و البته امید به شاعرانی است که هم امروز در حال معماری با خاک‌وخشت‌های زبان فارسی اند؛ هم آن‌هایی که کارِ نوشتاری از این دست سیاست‌گذاریِ شعرهای آینده‌ی ایشان است.
پیش‌گذاشتن یک شعر و نظریه‌پردازی به میانجیِ آن چه‌بسا یکی از ضرب‌العجل‌های استراتژیک نقد شعر باشد؛ مدت‌ها است که نسبت‌های میان شعر، نقد شعر و نظریه‌ی ادبی تمامن مخدوش شده است. در کم‌تر متنی است که ما با نقطه‌های اتصال این هرسه برخورد می‌کنیم؛ مهم‌ترین پتانسیل موجود در طرح پیشِ رو همانا همین دربرگیری این سه متن، و دقیقن در اتصال و پیوند با یک‌دیگر خواهد بود: در هر شماره‌ی تحشیه-تک-شعر-ها یک بحث مبسوط نظری پیرامون شعر، یک شعر و یک نقدِ شعر وجود دارد و هرسه‌ی این متن‌ها در نسبت با یک‌دیگر معنا و مفهوم می‌یابند. آن‌چه به ابزارِ انتقادیِ نقد شعر بدل می‌شود، نه برآمده از یک نقادیِ نظری دیگر، مثلن ماحصل پروژه‌ی فکری یک فیلسوف معاصر غربی، که برآمده از بحث‌های تئوریکی است که در بخش نظری مقاله پیش نهاده شده است، و آن بحث‌های نظری نیز خود برآمده از اندیشیدنی انضمامی به همان متنی است که قرار است در فازِ عملیِ کنش نقادانه، موردِ سنجش قرار گیرد. نقدِ تک‌شعر از دیدگاهی دیگر نیز اهمیت دارد: در نقادیِ هر شعر، مسیری برای روبه‌رویی، یک صورت‌بندی نظری و البته انتقادی، برای مواجهه با یک شعر، و به این ترتیب یکی از نمونه‌ها، یکی از جریان‌های شعر امروز، به دست داده می‌شود. جز با نقادی، هیچ بحرانی در شعر امروز تولید نمی‌شود، و نقدِ تک‌شعر از آن‌جایی که ناچار است مستدل‌تر و انضمامی‌تر باشد، تأثیرگذارترین درگیری با شعر امروز است: یک درگیریِ عملی.

  • امید شمس

    این یادداشت مجموعه ای از تناقضات است که گاهی از فرط تضاد مضحک به نظر میرسند. اولین نکته در باره ی این یادداشت فراخوان به ارسال شعر برای نقد شدن است. این فرخوان یعنی چه؟ یعنی پایگاهی وجود دارد که خود را به عنوان پایگاه نقد تثبیت و تایید کرده و برای نقد شدن باید به آن رجوع کرد. این مرجع چطور خود را در این جایگاه قرار داده است؟ این جایگاه را به واسطه ی چه عناصری برای خود در نظر میگیرد و چرا باید پیش از نوشته شدن یک نقد این پایگاه خود را با چنین یادداشتی معرفی و اعلام حضور کند. این به طرز رقت آوری پارانوئیک و به طرز مضحکی ناقض مفهوم نقادی ای است که سعی دارد خود را از شعبات رسمی و مستقر در نقد دور کند. از سوی دیگر این یادداشت سنت های نقادی را به کلیشه سازی تقلیل داده و هر کدام را شعبه ای از یک دکان لقب داده است. این درحالی است نوشتن این یادداشت خود به معنای اعلام وحود یک سنت دیگر در میان این سنت هاست. سنتی که از طریق این یادداشت به خودشیفته ترین شکل ممکن خود را مستقر می کند و در عین حال سنت های نقادی را تنها به جرم اینکه سنتهایی متعین هستند با تحقیر رد میکند. این چیزی جز انگاشتی لمپنیستی از نقد و ادعایی پوپولیستی برای متفاوت جلوه دادن خویشتن نیست. آنچه نویسنده ی این یادداشت با لمپنیسم محض “اخته گاه های نقد فارسی” می نامد دقیقا همان جایگاهی است که با تعریفی خود ساخته از آن ماهیت پوپولیستی ادعای نقدی مستقل از سوی نویسنده ی یادداشت را موجودیت می دهد. به بیان دیگر موجودیت این نگاه به نقد نیازمند کوبیدن این سنت های انتقادی است. در حالی که تنها تفاوتی که لااقل در این یادداشت نسبت به این سنت ها نمایان است همان وجه عوام فریبانه و لمپنیستی یک گنده لات است که می خواهد در مقابل دیگرانی که آنها را “گنده لات” می نامد قد علم کند. نکته دیگر ادعاهای واهی نویسنده برای مخاطره آمیز جلوه دادن کار خود است. نقد تک شعر. او این مخاطره را چنین توصیف میکند” نقدِ تک‌شعر: نوشتاری که از پسِ مواجهه‌ای انتقادی و اندیشیدن به یک تک‌شعر مادیت می‌یابد، به‌دلیل از دست دادنِ ورودی‌های انضمامی‌ـ‌تاریخیِ آن متن در نسبت با مؤلفِ اثر، عملن محتوایِ تاریخیِ اثر را وامی‌گزارد و به‌نوعی آن را از معنایش تهی می‌سازد” . چه کسی گفته نقد تک شعر در معرض چنین خطری است؟ چرای ورودی های انضمامی- تاریخی یک شعر باید از دست برود. ما صدها متن انتقادی از تک شعر ها داریم که دقیقن بر همین ورودی های انضمامی و تاریخی تکیه دارند. نویسنده می نویسد “فرمالیسم انتقادی درواقع از دست دادنِ خودِ کنشِ انتقادی و تقلیل‌دادنِ نقد به یک دوخت‌ودوزِ نظری یا تحلیلی است” این حرف بر چه پایه ای مستند است؟ نویسنده می نویسد “در واقع” با آوردن این عبارت ما باید منتظر یک امر واقعی یا یک فاکت باشیم. اما در این ادعا هیچ فاکتی موجود نیست جز یک ادعای واهی. نویسنده ای که اولین رسم نقادی یعنی مستدل و مستند سخن گفتن را نمی داند خود را مرجع نقادی میداند و فراخوان می دهد که شعرهایتان را بفرستید تا من نقد کنم. چه چیزی مضحک تر و تاسف بار تر این می تواند باشد؟ نویسنده ای که نه از روش نقد آکادمیک که در آن هر ادعایی باید با یک مثال یا یک امر انضمامی پشتیبانی شود، چیزی میداند و نه از نقد غیر آکادمیک که در آن ادعا در حکم نتیجه گیری از مستندات و مثال ها ظاهر می شود چه صلاحیتی برای نوشتن یک متن انتقادی دارد. این متن یک نمونه ی پاتولوژیک برای آسیب شناسی نوشتار انتقادی و پارانویای روشنفکران نو آمده ی ایرانی است. متنی که مجموعه ای است از احکام انتزاعی و کلی و گاه مطلقا بی معنا مثل این نمونه: “نقدِ تک‌شعر متضمنِ کنارگذاشتنِ شاعر است؛ نقادیِ تک‌شعر مواجهه‌ای تنی، مواجهه‌ای مادیت‌یافته در گوشتِ کلماتِ همان تک‌شعرِ موضوعِ نقد”

    باعث تعجب است که ناممکن، فضایی که با آن همکاری دارم و از دقت نظر و حسن نیات آن مطلع ام، به چنین تلقی واهی از نقد امکان حضور میدهد.

  • Bita

    به نظر من که خیلی خوب است.چون خیلی ها در بعضی از شهرستان ها هیچ دسترسی به منتقد خوب ندارند و در نتیجه سالها ممکن است در یک نقطه بمانند و پیشرفت قابل ملاحظه ای نداشته باشند.اما با نقد و نشان دادن راه همیشه جای پیشرفت هست و به نظر من کار جالبی است. ضمن احتمالا بیشتر کسانی که به اینجا رجوع می کنند شاید مثل من تازه کار باشند برای همین در جواب آقای بالایی باید بگویم خیلی ها توانایی نقد دارند.حتمن لازم نیست مدرک دانشگاهی را مثل بوق چسباند روی پیشانی و راه رفت و از آکادمیک بودن حرف زد که من خیلی ها را دیدم که به دانشگاه رفتند و حتا یک داستان کوتاه نمی توانند بنویسیند و تحلیل کنند.
    پس کسی که فکر می کند توانایی تحلیل و نقد چیزی را دارد حتمن دارد.

  • طاهر علفی

    البته منظور آن ” آقای بالایی” از آوردن لغت ” آکادمیک” داشتن تحصیلات آکادمیک نیست و تفکیک نقد به آکادمیک و غیرآکادمیک، به کلی داستان دیگری‌ست؛ ولی انگار “خانم بالایی” بیراه هم نمی‌گوید و همین نقد تک شعر هم با توجه به گونه‌ی مراجعین اینجا، کارساز یا بهتر بگویم کار راه بنداز خواهد بود. نقد علمی هیچ‌جا در مورد یک تک شعر نمی‌تواند تصمیم بگیرد. چیزی که توسط بانی این اتفاقِ شاید بیشتر “خیرخواهانه” تا حتی”یک شبه‌جریان‌سازی ادبی” – چه برسد به کریتیک محض- پیش‌بینی نشده، این است که کسانی که قرار است سر میز نقادی بنشینند؛ هنوز نمی‌دانند با چه گستره‌ای از متن روبرو خواهند شد. این عمل در اولین برخورد با مراسلات رسیده است که به فاجعه بدل می‌شود و نقادان در پی سردرگمی‌شان بی‌گمان درخواست شعرهای بیشتری از شاعر خواهند کرد یا به کلی و پنهانی عقب‌گرد می‌کنند. بر کسانی که حداقل در یک سری جلسات خانگی شعر و شعرخوانی و نقد شعر هم شرکت کرده باشند، آشکار است که برخورد با شاعر به مثابه‌ی برخورد با شعر عاقبت و ناگریز اتفاق می‌افتد و ” یک دوره‌ی کاری” را بررسی کردن عاقبتی‌ست که گریبان تمام منتقدان شعر/شاعر را خواهد گرفت. جز در مورد از هم‌گسیختگی‌ای متن/ بیانیه‌ی فوق -که شبیه متنی‌ست که در حین جمع‌آوری از هولِ ملاحظات روشنفکرانه، متلاشی‌اش کرده باشیم – نکته‌ی دقیقی که از متن فوق نتیجه گیری می‌شود و توسط امید شمس هم – و هر خواننده‌ی زیرک دیگری شاید – دریافت شده، چیزی‌ست که شمس از آن به نام “پارانویای روشنفکرانه ایرانی” نام می‌برد و پیش از هر چیز آسیب‌اش گریبان ادبیات امروز را خواهد گرفت، و با جنب و جوش ها و تقلا‌های پوک، چیزی که دست آخر باقی می‌ماند؛ بطالت زمان و هزینه‌های مصروفِ بدون محصول است. چیزی که شمس از آن به پارانویا نام می‌برد، باعث می‌شود فکر کنیم نقد شعر نیاز به “ضرب‌العجل‌های استراتژیک” دارد. و البته این در هیچ جا جز مثلن فضاهای کافه‌ای نقد شعر قابل تامل نیست. و فکر کنیم که “ما” مصلحانی هستیم که آمده‌ایم “نسبت‌های مخدوش‌شده‌” ی میان شعر و بوتیقا را ترمیم کنیم! آیا رستگاری‌ی ما در به پاخواستن برای احیا و معناسازی‌ در پرداختن به سه‌گانه‌ی نظریه/شعر/ نقد خواهد بود یا صرفن فریاد این که ما شارح/ناظر/نقاد شما و شعرهاتان هستیم، قرار است ما و شما را به فانتزی‌ی “هدف بزرگ” نزدیک کند؟

  • شاهین کوهساری

    ۱- دیدگاهِ خانمی که دنبالِ منتقدِ خوبِ مرکزنشین برای شعرِ شهرستانی‌ها می‌گردد به خوبی نشان می‌دهد که مابه ازای ادبی‌ی پوپولیسمِ سیاسی‌یی که موفق شد شعارِ آوردنِ نفت سرِ سفره ها را در روستاها و شهرستان‌های دور از مرکز به کرسی بنشاند در القای شعارِ آوردنِ نقد سرِ سفره‌های مردم نیز توفیق یافته است.
    انشاءالله مبارک باشد!

    ۲- متأسفانه میرشکاکِ نو و ریزه به اندازه‌ی میرشکاک‌های سنتی یا حتی شاگردِ اولِ میرشکاک که بعد شاگردِ براهنی شد و سپس در هیئتِ رهبرِ سکتِ پورنونویس‌های ادبی در دهه‌ی هفتاد مجله‌ی شعر برای‌اش خطبه خواند نیز مجاب‌کننده نیست. نوشته‌ی آقای ایمانیان نمونه‌ی دیگری از ماحصلِ تاریخِ میرشکاکیت است: نمادی از یک خرافه‌ی فکری‌ که روحِ آن از بدوِ ورودِ مدرنیته به ایران وجود داشته و نمونه‌های متأخرترِ پیشاانقلابِ اسلامی‌یش به «آن چه خود داشتِ» نراقی‌ها و «غرب‌زده‌گی»ی فردیدها و آل احمدها و شیعه‌گری‌ی انقلابی‌ی شریعتی‌ها و … می‌رسد. این روحِ قدسی بعد از انقلاب به تمامی در کالبدِ میرشکاک و شرکاء تجسد می‌یابد تا به دولتِ امامِ زمان ختم می‌شود. اکنون دیگر دیری است که عربده‌های میرشکاکانه‌ حوزه‌ی کشکول‌نویسی‌ی ادبی را نیز قبضه کرده است و شگفتا این‌که (چنان که گفته شد) جریانِ فوق به طورِ کاملاً انضمامی از برخی شاگردانِ خودِ میرشکاک آغاز می‌شود که بعدها سر از کلاس های براهنی درآوردند و سپس پدرکشی پیشه کردند. میرشکاکیتِ ادبی‌ی نوین اما در قالبِ چنین گزاره‌هایی تجلی می‌یابد: این ترجمه‌های انتزاعی چی است که مثلِ قارچ سربرآورده و نقد و نظرِ بومی و انضمامی‌ی ما را از رده خارج کرده؟ این نمکِ ترکی‌ی نظریه‌ها و سنت‌های نقدِ غربی چی است که چشم‌ها را بینا می‌کند و نمی‌گذارد ما نقدهای انضمامی‌ی مداخله‌گرانه‌مان را بر اساسِ نظریاتِ ابداعی‌ی بومی‌ی خودمان را لایقِ حقنه به طبقاتِ محروم سازیم؟ از هوشنگ ایرانی و تندر کیا تا نیما و شاملو و رؤیا و براهنی رفته اند پیازِ تئوری‌های غربی را با نان خورده اند که چه؟ ما باید در تولیدِ نظریه و روشِ نقدِ مداخله‌گرانه بومی و ایرانی باشیم و نه تنها به خودکفایی برسیم بل شلیته-تنبانِ نظریاتِ بومی‌ی خود را در راستای به دست گرفتنِ مدیریتِ نقدِ جهانی هم به کار بریم!
    ظاهراً قرار است هر نسلی هر نسلی میرشکاک‌های خود را داشته باشد تنها چیزی که مدام تحلیل می رود اما صداقت است: نراقی‌ها، آلِ احمدها، شریعتی‌ها، فردیدها، و … میرشکاک‌ها یا در یک کلام قدمایی که جوهرِ خالصِ اندیشه‌شان را اصلاً باید در تفکرِ فدائیانِ اسلام جست، دستِ‌کم در کارِ خویش صداقت داشتند «فدائیانِ ایمان» اما میرشکاکیت‌شان را پشتِ ترقی‌خواهی‌ی بومی پنهان می‌کنند!

    ۳- وجهِ دیگری از فدا شدن در راهِ ایمان طی‌ی این سال‌ها، که ظاهراً به تک-تحشیه‌نویسی‌ی فوق ربطی ندارد، در خرافه‌ی انحلالِ سنت‌ها و فلسفه‌های متقدمِ غربی به واسطه‌ی ظهورِ فلاسفه‌ی متأخرِ غربی تجلی می‌یابد. دعوی‌ی انحلالِ کلِ فلسفه‌ی متقدم در ازای ظهورِ فیلسوفی جدیدخرافه‌یی به شدت وطنی است.دعوی‌ی انحلالِ کلِ فلسفه‌‌های خطرناکی چون «فلسفه‌ی هرمنوتیکی هایدگر و گادامر»، کلِ «فلسفه‌ی تحلیلی»، و کلِ «فلسفه‌ی پساساختارگرایی» در ازای ظهورِ فیلسوفی متأخر که دوستانِ سن‌و‌سال‌دارِ ما یادشان هست که اصلاً و عیناً به مثابه‌ی نقل قول از کدام سخنرانی‌ی کدام رهبرِ سکتاریسمِ نوی فلسفی‌ی کشورمان مدام کپی می‌شود. عقده‌گشایی‌هایی که یکی-دو سالی است تحتِ عنوانِ «نقدِ ترجمه‌نویسی» توسطِ تک-تحشیه‌نویسِ فوق باب شده ظاهراً داعیه‌ی تقابل با همان سکتاریسمِ فلسفی را دارد حال پرسشی که طرح می‌شود این است: اگر این دو جریان علیهِ هم اند پس ائتلافی که هر از گاه عندالاقتضا میانِ طلایه‌دارانِ هر دو جریانِ موردِ بحث شکل می‌گیرد و شواهدش این‌جا و آن‌جا هویدا می‌شود آیا بدین معنی نیست که این دو روی‌کرد اساساً یک خاست‌گاه دارند و از یک اقتصادِ نظری تغذیه می‌کنند؟

    بعدالتحریر: ناممکن را مجله‌ی شعری دیگر نکنید.

  • شاهین کوهساری

    مسلماًٌ البته انتقادِ من از «مجله‌ی شعر» در آن موردِ خاص نافی‌ی دست‌آوردهای آن مجله نیست کتاب‌هایی که منتشر شد، ترجمه‌هایی که چاپ شد، نقدهایی که نوشته شد، شعرهایی که در آمد، آدم‌های بی‌نامی که آغاز به کار کردند، سانسوری که شکسته شد، نشری که به راه افتاد، تولیداتی که در دسترس قرار گرفت، تکنولوژی‌یی که به کار گرفته شد، ادبیاتی که امکانِ زنده ماندن پیدا کرد، و مبارزه‌یی که بی‌وقفه طی‌ی یک دهه در آن مجله جریان یافت همه و همه دست آوردهای شگرفِ آن رسانه اند. سخنِ من تنها این است که گاه یک اشتباه در عدمِ تشخیص میانِ «کار» و «هوچی‌گری»، «مؤلف» و یک «سوژه‌ی برآماسیده» می‌تواند کلِ اعتبارِ یک رسانه را تحت الشعاع قرار دهد.