Google+
ناممکن

داستان

زن‌ها در تاریکخانه | رضا براهنی

زن‌ها در تاریکخانه | رضا براهنی

ای کاش من این را می‌توانستم در آن زمان به تو گفته باشم. وقتی که می‌دیدمت که بطری ویسکی را بلند کرده بودی و دهانت را توی تاریکی باز کرده بودی و آن مرد کور داشت تو را نگاه می‌کرد، یا از بالا سر مردم، جای دوری را نگاه می‌کرد، و شاید‌ می‌خواست در خیالش [...]

تیر ۲۱, ۱۳۹۶ ناممکن داستان‌های ناممکن ۰

خانه‌ی صاحب | هامون قاپچی

خانه‌ی صاحب | هامون قاپچی

کجا می‌ماند در شهری که هیچ کس را برای سلام و علیک ندارد؟ شهری که می‌گوید زودتر حرفت را بگو. حالا طحالش را به کدام دکتر بند کند؟ به دکتری که در صورتش چیزی نمی‌بنیند. خبری پشت آن چشم‌ها نیست. [...]

خرداد ۲۲, ۱۳۹۵ ناممکن داستان‌های ناممکن ۰

نقش خورشید بر ساعد زنی در چنانه | هامون قاپچی

نقش خورشید بر ساعد زنی در چنانه | هامون قاپچی

هر وقت به باباجانی فکر می‌کند یا دندان‌هایش روی هم می‌روند و فشار می‌آورند و می‌خواهند همدیگر را در محیط دهان خورد کنند یا مشتش آن قدر گره می‌شود که رگهای کلفت دستش بیرون می‌زند. مسئول کارگاه‌ها، مسئول سرکوب، مسئول خایه مالی. همه می‌گویند این یک کار را باباجانی از باقی کارهایش خیلی بهتر بلد [...]

اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۴ ناممکن داستان‌های ناممکن ۰

قابله‌ی سرزمین من | رضا براهنی

قابله‌ی سرزمین من | رضا براهنی

صبح که بیدار شدم با غلغلک پرهای لطیف «چگل» بود که «کرم» آورده بود گذاشته بود کنار متکا و نوک لحاف را هم آرام کشیده بود رویش و چگل تکان که می‌خورد بال‌های کوتاه‌اش می‌غلتید روی سر و صورتم و آخر سر هم از خواب پراندم. [...]

فروردین ۱, ۱۳۹۴ ناممکن داستان‌های ناممکن ۰

خواب فریده و تن سوراخ | هامون قاپچی

خواب فریده و تن سوراخ | هامون قاپچی

صد متر خونه با ده متر بالکن، تهویه مطبوع، طبقه پنجم با آسانسور، چشم‌انداز خوب، نورگیر عالی، اتاق خواب‌های بزرگ که تو هر کدومش راحت یک قالی نه متری جا میشه. هزارو هفتصد و هشتاد واحد مسکونی تنها بخشی از جوایز ماست. لحظه‌ای صدا در گوشش پیچید. [...]

اسفند ۱۰, ۱۳۹۳ ناممکن داستان‌های ناممکن ۱

مرض مرگ | مارگوریت دوراس | فارسی‌ی پرهام شهرجردی

مرض مرگ | مارگوریت دوراس | فارسی‌ی پرهام شهرجردی

نباید بشناسیدش، باید هم زمان همه جا دیده باشیدش، در هتل، در خیابان، در کافه، در کتاب، در فیلم، در خودتان، در شما، در تو... [...]

آبان ۲۷, ۱۳۹۲ ناممکن ترجمه‌های ناممکن, جزوه, داستان‌های ناممکن ۰

حکایتی کوتاه | فرانتس کافکا

حکایتی کوتاه | فرانتس کافکا

موش می‌گفت: «آه، دنیا روز به روز تنگ‌تر می‌شود. قبلن آن‌قدر بزرگ بود که ازش ترسیده بودم، می‌دویدم، می‌دویدم و خوش‌حال بودم که آن دوردست‌ها دیوارهایی‌ست که از هر سو سر بلند می‌کند. دیوارهای عظیم آن‌قدر سریع به سمتِ هم دویدند که هنوز هیچی نشده به آخرین اتاق رسیده‌ام، آن گوشه هم تله‌ای‌ست که دارم [...]

آبان ۲۵, ۱۳۹۱ ناممکن ترجمه‌های ناممکن, داستان‌های ناممکن ۲

من نیستم پس هستم | پدرام مجیدی

من نیستم پس هستم | پدرام مجیدی

واکاوی «احمد» اثر پرهام شهرجردی
چه چیز می‌تواند خوانده شود؟ چه چیز پسِ پُشت آنچه شخص را به نوشتن واداشته؛ می‌تواند خوانده شود؟ از نشانه‌ی «احمد» به دنبال معناهایی جز خود نشانه می‌گردم؛ معنایی‌هایی‌گاه متضاد، متقاقض، نامربوط و شدیدا مربوط. «احمد» نا-داستان پرهام شهرجردی یکی از سوژه‌هایی است که هفته هاست مرا به خودش درگیر کرده، بازی [...]

آبان ۱۱, ۱۳۹۱ ناممکن واکاوی‌های ناممکن ۰

فانتزی تراکم | فریبا فیاضی

فانتزی تراکم | فریبا فیاضی

فرقی نداشت در هر وضعیتی بودم همین حال را داشتم. طاق باز دراز کشیده بودم، با پاهای باز و خیره به سقف و چراغ زرد آویزان که سیخ به سمت چشم‌هایم نشانه رفته بود. از پنجره، همراه سرما و باد، صدای گربه‌ها که زوزه می‌کشیدند و زمان جفت‌گیری‌شان رسیده بود و داشتند توی هوا دنبال بوی [...]

مرداد ۳۰, ۱۳۹۱ ناممکن داستان‌های ناممکن ۳

یک روز خوب | قاسم کشکولی

یک روز خوب | قاسم کشکولی

ظهر است. ظهرِ یک روز داغِ تابستان. این را آفتابِ بی رحمِ وسطِ آسمان می‌گوید: مرد شلوارک جینی به پا، کلاه حصیری‌ای به سر و رکابیِ زرد رنگی به تن دارد و روی صندلی حصیری لم داده و پا‌هایش را روی میز جلویش انداخته است. کلاه حصیری تقریبا تمام صورتش را پوشانده است. چتری که [...]

مرداد ۱۰, ۱۳۹۱ ناممکن داستان‌های ناممکن ۳