Google+
ناممکن
فرتاک | علی اسداللهی

مرا بشارتی بفرست

به یاد دارم آسمانی چنان آبی را

که مرا بشارتی بفرست

آسمان

اندود که می‌شود از دود نیز

هر آن و هر زمان

مرا بشارتی بفرست

به یادم آر:

جایی آن‌سوی کوه‌ها

آنسوی آب‌ها و اجساد کباب

غریبِ غریب

در بکارَتِ چینه‌دانِ سینه‌سرخ

یا باز و بسته شدنِ دهانِ کوچکِ یک خرگوش

رو به رو

چندان زیبا بودی

که سبز می‌چکید از برگ‌هات

و تنم

گاهِ وداع

رها‌تر از دانه‌های شِن از میانِ انگشتانِ‌ باریکت اگر می‌ریخت، بشارتی بفرست

دهان بگشا و بگو:

عشق چیز دیگری‌ست

ساقه را نشان بده،

خزه را

بر پولک‌های مار، برقصان و بِلَغز

زبانه می‌کشی و می‌پرسی:

ما را چه رفته است؟

می‌بوسمَت: بخوابیم و بُگذَریم!

و تو آیا آنگونه عاشق‌ای                    که بُگذاری و بُگذریم؟

که گردنم را به آرواره‌های محکمت نشکافی؟

آن صبح

آن صبح را یادت هست؟

خانه‌ها،

آن‌سوی پنجره‌ سوخته‌اند

مزرعه‌ها، خاکستر؛

هیچ صدایی نیست

برابر، سیاه

برابر، سرخ

جهان، چنان صامت             که صبحِ یک روزِ برفیِ سنگین

باد،

از شکافِ صورت‌ها خواهد گذشت

مرا بشارتی بفرست

زیبای من

زیباتر از ملکوتِ ماده‌روباهی در زمستانی استخوان‌سوز

-پستان گذاشته دهانِ طفلانِ چشم‌بسته‌‌-

روباه را کشتند

و تکان چشم‌های مادر -در آخرین نگاه به کودکان-، خود مرثیه‌ای می‌خواست

شعر کم داشتیم

شعری از مردمکان روباه

شعری در تشبیه لبخند تو به آب قنات

قنات، آن قنات که می‌دانی:

-قنات باکر

پای نخلی‌ باکر-

بر حلقوم مسمومَش کسی اگر گریست:

دریغا!

رزقِ خضر بود بود این آب؛

آبِ حیوان بود این آب“؛ بشارتی بفرست

شعری برای بالِ‌ معدومِ درناها

بالی به غرور دو متر

گشوده در ابدیتی سنجابی

آخرین دُرنا

رهای رها

رها                    رها

بالِ چپ! بال چپ گلوله خورده است

شعری برای سقوط

با چند هزار سرنشینِ هراسیده

ما را چه رفته است؟

سنگر ببند در آغوشم

مرا بِرَهان به خواب

بخوابیم و آنگاه که از غار خود برخاستیم؛ آتش نیست

و بمب چنین می‌ریخت

و بمب چنان می‌ریخت

و ما ناخن‌ها

و ما گوشت یکدیگر را می‌خوردیم

تو هم دهانت پُر بود؛ یادت هست؟

زیبای من

مرواریدِ دندان‌هات،

کم می‌کند از درد گوسفندی که برّه‌اش را دریده‌ای در بشقاب؟

با هر بوسه‌ات از سیگار

جایی در مزارع تنباکو تیر می‌کشد

آیا

مرا نیز خواهی جوید؟

بایست،

چون سَرو که می‌سوزد سبز

و شعله‌های صادقش در برهوت پیداست

به یادم آر

که رفتگانِ تواَم

پر کشیده در نسیمی ابرآلود

آن صبح

که بی‌اشک، بی‌لبخند، بی‌خشم، بی‌امید، بی‌‌یأس

چشم می‌گشایی و می‌پرسی: چه رفته است؟

خاکستر

نشسته بر آیِنه‌ها

سوختگان در هوا معلق‌اند

مرا ببین!

ببین چگونه تاب می‌خورم‌ در باد

رها

رها

بلا می‌ریخت و زندگان

از سوراخی به سوراخ دیگر ‌می‌جهیدند

بلا می‌ریخت و آنکه می‌خواست آنکه را که بلا ریخته، رام کند؛ بلا می‌ریخت

بلا می‌ریخت و ما می‌سوختیم و مشغولِ جویدن هم بودیم

استکانی نفت بریز برای من

استکانی خون

بریز آنچه را که باید ریخت و به یاد آورد:

جرعه‌ای نمک،

در گلوی دریاچه

مدادی نوتَراش، در ماهیچه‌ی چنار

کمی سُرب برای ببر

کمی جنبیدنِ ماهی بر خاک

غوک‌ها

سنجاقک

عقاب

ناروَن

دشت

دَمی رود و دَمی صحرا

جویدن!

رو به رو تا بی‌نهایت، ضجّه‌ی دریا

شعری برای نوزاد

نوزاد بعد

نوزادانِ بعد:

جوندگان

غزلی در احتضارِ بدنی گِرد و آبی

حجیم

حاد

اشباع از رشد دیوانه‌وار میکروب‌ها

شعری برای پایانِ منابع غذایی در بدنِ بیمار

شعری برای میکروب‌های گرسنه

میکروب‌های رو به سقوط

نثری برای نقاهت،

نظمی

برای

بعد

 

بخوابیم و بگذریم