Google+
ناممکن
حکایتی کوتاه | فرانتس کافکا

موش می‌گفت: «آه، دنیا روز به روز تنگ‌تر می‌شود. قبلن آن‌قدر بزرگ بود که ازش ترسیده بودم، می‌دویدم، می‌دویدم و خوش‌حال بودم که آن دوردست‌ها دیوارهایی‌ست که از هر سو سر بلند می‌کند. دیوارهای عظیم آن‌قدر سریع به سمتِ هم دویدند که هنوز هیچی نشده به آخرین اتاق رسیده‌ام، آن گوشه هم تله‌ای‌ست که دارم به سویش می‌دوم». «کافی‌ست مسیرت را عوض کنی». این را گربه گفت. پیش از آن‌که موش را بخورد.

 

فارسی‌ی پرهام شهرجردی

  • مهشید طاهری

    ممنون

  • مهشید طاهری

    ممنونم.داستان جالبی بود و ترجمه ی روانی داشت.