Google+
ناممکن

بابا یاگا!
پا کرده‌ای در گرده‌ی من
پای استخوانیِ نرم
خراش‌ام بده، بنوش و برو!
با من نمی‌شود گریخت
حلقه‌به‌حلقه گره خورده‌ام
ورم کرده
چاق
چال شده
نصف‌ونیمه
دراز می‌کشد و می‌ریزد
کوه است
قارقار می‌کند و می‌ریزد
جوراب می‌کشد روی چشم‌اش
منجمد می‌شود و می‌خوابد
تصور کن!
من دهشتناک‌ترین لحظه‌ها خوابم می‌گیرد
خوابم می‌گیرد و خنده‌ام می‌گیرد
می‌کشم و خنده‌ام می‌گیرد
لب‌هایم ذق‌ذق می‌کند و خنده‌ام می‌گیرد
جیغ و آهن و مدفوع، وسط شعر و گل و بلبل که می‌بینم، خنده‌ام می‌گیرد
پلکان مدور سنگی جلویم که سبز می‌شود
اخبار که می‌بینم
علف که جعل می‌کنم
از لوله‌ی خودکار جهان را که می‌بینم
ربط هیچ آدم به هیچ آدم را که نمی‌فهمم
خنده‌ام می‌گیرد
نگاه می‌کنم به خاک و خنده‌ام می‌گیرد
نگاه می‌کنم به نور و خنده‌ام می‌گیرد
نگاه می‌کنم به ماندن، خنده‌ام می‌گیرد
نگاه می‌کنم به رفتن، باز خنده‌ام می‌گیرد
تصمیم می‌گیرم صورت کسی را بپاشم توی دهانش
و همان لحظه خنده‌ام می‌گیرد
ببین چه افتضاحی شده‌ام!
مدام می‌روی و برمی‌گردی که گم‌وگورم کنی
خنده‌دارتر از آنم که جا بشوم
سایه‌ای خس‌خس می‌کند پشت سرت
و فرض می‌کنی
فقط فرض می‌کنی، لاشه‌ی مرده‌ای می‌جنبد
لاشه‌ای زرد و ذغالی
آویزان شده و خشک، انگار انگوری در میانه‌ی زمستان که مویز می‌شود
آهسته
دولا شده
سکسکه می‌کند بر خاک زرد
شلوغ‌اش می‌کند و با موهای نارنجی می‌افتد توی بغل‌ات
رد می‌شوی و نگاهش می‌کنی
دوست‌ات را که زل زده و ماهیچه‌اش از عرق گرفته است
چرندیاتی از سوگ توی مغز حلبی‌ات فرو می‌برد
سوگواری!
سوگواری همان عیاشی است
همه‌چیز را یک‌جا می‌مکد
آن دستگاه اکسیژن است که وصل شده بود به برق شهری
آن رگ‌ها که ماسیده بود و زور می‌زد
آن اعجوبه‌ی ریز و شیشه‌هایی که فرو کرد توی معده‌ات
آن روز که سرازیر شدی در آسفالت، انگار لولای قوزکرده‌ی دری باشی
بابا یاگا!
قرقره را تا حلقم بچرخان
که چه؟
من همه‌ی شَمِ هستی و نیستی‌ام را
سیصد و پنجاه‌ودو روز پیش از دست داده‌ام
یواشکی از دست داده‌ام
و جاروی مرگ!
مرگ با شورت راه‌راه و بلندش زیر قطار ایستاده است
آدم باید سحرخیز باشد که ببیند چه رمقی دارد
من مرگ را بارها در کفِ دهان عروسک‌هایم دیده‌ام
ارابه‌ی شنی که خودش را می‌کشد تا سوراخ یک مزار
پارچه‌ی سفید، که پیچ می‌خورد بین دره و کوه و آدم‌ها
خاک زرد که آب دهانش را می‌ریزد و استخوان می‌بلعد
نه چیزی بیشتر از آن‌چه دیده‌ام
من کندن گوشت تن از استخوان و انداختنش توی کشوی فلزی
آن کشوی زنگ‌زده‌ی فیلی
دهان که باز کرده تن رنجور دیگری را بمکند
بین دست‌هایی که چفت شده‌اند به بازوهایم و کنده نمی‌شوند
موهایی که نگاه داشته‌ام به‌جای ریختن بر شانه‌اش بریزد توی دست‌هایم
من براق شدن لب، صورت، گردن و پلک‌ها
جای دندان که قفل شده روی انگشت‌ها
بستن انگشت شصت پا
بستن فک
بستن تمام دریچه‌های درخشان رویاهایم
و تشریفات مضحک سنتی
من حتی فرق پتیدین و مورفین
و دو تکه پارچه که هل دادم وسط گودی پلک پدرم
یک‌جا و سریع
در کم‌تر از یک نیم‌روز دیده‌ام
در همهمه‌ی داربستی که رد می‌شد از مغزم و وصل می‌شد به باغچه‌ی حیاط‌اش
برای سوگواری کوتاه‌مدت
و انارهایش
انارها که از ترس خشک شدن سر می‌کردند توی اتاق
تصور کن!
من پیام تشییع مرگ کسی به گوشی خودش
لباس خالی از بدن توی کمد چوبی‌اش
کاغذهای له‌شده در چمدان آمریکایی‌اش
و گاز خیس لوله‌شده در دهان‌اش
انگشت فرورفته‌ی نارس بین دندان قفل‌شده‌اش
آماده کردن‌اش برای مردن و صاف کردن سر و شکل‌اش
همه را خوفناک‌تر از جغدی که بر گرده‌ام نشسته و سر جایش نیست
در کم‌تر از یک نیم‌روز دیده‌ام
اما هنوز در خیال و تصور هیچ‌کدام‌شان را ندیده‌ام
پس تو!
بابا یاگا!
در ساعتی که ارواح را به خودم راه می‌دهم
و اصرار داشته‌ام که برایم یک دست و یک پا و یک حدقه‌ی چشم‌اش را به یادگار برگردانند
با من نمی‌شود گریخت
نمی‌شود
من مرزهای سلامت و جنون را
دست‌پاچه و حریص
در کم‌تر از یک نیم‌روز گم کرده‌ام
هیچ کار نمی‌شود با من کرد
و البته افسوس!
که دیگر نمی‌شود کاری‌اش کرد.


پانوشت:

بابا یاگا: جادوگر پیر، زشت و پژمرده‌ی شرور روسی، از چهره‌های کلیدی فولکلور اسلاوی، معادل اسلاوی خدای یونانی پرسفونه، الهه‌ی بهار و طبیعت است. شخصیتی با دو نقش متضاد، یک روایت پیرزنی وحشی که کلبه‌ای در دل جنگل تاریک دارد، بچه‌ها را بر آتش سرخ می‌کند و می‌بلعد، دیگری پیرزنی مهربان که به قهرمان داستان‌ها کمک می‌کند. بابا یاگا در جنگل، با یک هاون چوبی و دسته‌ی هاون غول‌پیکر پرواز و بچه‌ها را شکار می‌کرد و به خانه‌اش با پایه‌های شبیه پای مرغ در دل جنگل می‌خزید. ارتباط بابا یاگا در داستان‌ها و افسانه‌های روسی پیوند با جنگل‌ها، بیشه‌ها و طبیعت وحشی است. نمادی از طبیعت غیرقابل پیش‌بینی و رام‌نشدنی، روح زنانه، مادر زمین و رابطه‌ی دوگانگی زنان با طبیعت وحشی محور اصلی داستان‌های این جادوگر بوده است. چیزی که بابا یاگا را از جادوگران معمول داستان‌های عامیانه برتر نشان می‌دهد، دوگانگی اوست، گاهی به عنوان یک قهرمان، گاهی به عنوان یک ضدقهرمان شرور، بابا یاگا هنوز یکی از مبهم‌ترین، حیله‌گرترین و باهوش‌ترین زنان داستان‌های عامیانه است. او احساس ترس و احترام هم‌زمان را برمی‌انگیزد. خنده‌های بلند و ترسناک از سر بی‌تفاوتی بابا یاگا، استقلال، حتی بی‌رحمی‌اش در جهانی که زنان اغلب به لکه‌های مه‌آلود بی‌اهمیتی تقلیل پیدا می‌کنند یادآور می‌شود که زنان، وحشی، رام‌نشدنی و بخش ناشناخته و رمزآلود از طبیعت هستند که همواره بهای بعدهای ناشناخته‌شان را می‌دهند. بابا یاگا با خوردن بچه‌ها به جای شیر دادن با پستان‌هایش کلیشه‌ی مادر محافظ، مادر پرورش‌دهنده را کاملن دگرگون می‌کند. او با وجود آن‌که جذاب نیست اما قدرتمند است. از جمله‌های اصلی بابا یاگا در بسیاری از داستان‌های روسیه این است: «هر کاری دلم بخواهد انجام می‌دهم».