احمد در تهِ دنیا به دنیا آمد. مادرش خواندن و نوشتن نمیدانست. پدرش در راه آهن کارمندی میکرد. چقدر برادر و چند خواهر داشت. قطارها از جایی به جایی میرفت و پدرش را از جایی به کجا میبُرد. هر وقت قطارها از حرکت بازمیایستادند، پدر خودش را با افیون حرکت میداد. دوباره به سفر میرفت. [...]
سپتامبر 27, 2012
ناممکن
داستانهای ناممکن
فرقی نداشت در هر وضعیتی بودم همین حال را داشتم.
طاق باز دراز کشیده بودم، با پاهای باز و خیره به سقف و چراغ زرد آویزان که سیخ به سمت چشمهایم نشانه رفته بود. از پنجره، همراه سرما و باد، صدای گربهها که زوزه میکشیدند و زمان جفتگیریشان رسیده بود و داشتند توی هوا دنبال بوی [...]
آگوست 20, 2012
ناممکن
داستانهای ناممکن
ظهر است. ظهرِ یک روز داغِ تابستان. این را آفتابِ بی رحمِ وسطِ آسمان میگوید: مرد شلوارک جینی به پا، کلاه حصیریای به سر و رکابیِ زرد رنگی به تن دارد و روی صندلی حصیری لم داده و پاهایش را روی میز جلویش انداخته است. کلاه حصیری تقریبا تمام صورتش را پوشانده است. چتری که [...]
جولای 31, 2012
ناممکن
داستانهای ناممکن