در ژنو، تهرانام. همانام که بود، وَ همانام که نیست. هنوز نمیخواندماش که درش میزیستم. نشانیی من با جمالزاده آغاز میشد. در آن کوچهی بُنبست، شمارهی ۱۶. چه دورانی بود، وقتی دشمنِ خارجی بر جای جای زندهگیام بمب وُ موشک پرتاب میکرد وَ، وَ دشمنِ داخلی، خودم را از کوچهام فراری میداد. آن وقتها جمالزاده [...]
دق كه ندانی كه چیست گرفتم دق كه ندانی تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
سَر كه ندارم كه طشت بیاری كه سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا! [...]
می 5, 2017
ناممکن
شعرهای ناممکن
نام تمامی پرندههایی را که در خواب دیدهام برای تو در این جا نوشتهام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهام [...]
آوریل 22, 2017
ناممکن
شعرهای ناممکن
از دهن مضطرب، با ارتعاش حرف،
و جوی تازهای جاری میشود، و چکیدن
یک دست دور زنجیر ِ دستها دست میغلتاند
تا سلسلهی جرنگاجنگ گره بردارد [...]
آوریل 5, 2017
ناممکن
شعرهای ناممکن
موهای درهم پیچ سرتیز زمخت
خفه از گرمای لیز
بی اعتنا به انگشتهای خستهی درهمباف
بی اعتنا به من [...]
آوریل 5, 2017
ناممکن
شعرهای ناممکن
من شاعر تو بودم
و بادبان كلمه واژگان مرا میراند
تو سالهای نوری را بر گونههایت روشن نگاه داشته بودی
من صفحههای زبان را میچرخاندم [...]
دسامبر 11, 2016
ناممکن
شعرهای ناممکن
شبح دستها، نقشِ دستان است، که در غار است، مربوط به دورهی ماگدالنیان در اروپای زیر-اطلسی ست. دستها، گشوده، نهاده بر سنگ، دور و برش پوشیده از رنگ. اغلب به رنگ آبی، و سیاه. گاهی سرخ. هیچ توضیحی درینباره پیدا نشده است. [...]
تخیّلاتِ پشتِمیزیِ کارمندِ ثبتِاحوال را که بنویسد؟
احلامِ سربازِ وظیفه را که گلوله شده زیرِ پتو؟
رعبِ خلیده در سینهی دیدبانِ استخوانی را
که وهم در مردمکانش هر شب تخمی ظلمانی میگذارد؟ [...]
جولای 26, 2016
ناممکن
شعرهای ناممکن
مرا بشارتی بفرست
به یاد دارم آسمانی چنان آبی را
که مرا بشارتی بفرست [...]
جولای 15, 2016
ناممکن
شعرهای ناممکن
که آرزوی من این بوده خواب نمانم
که بیش از آنکه تو از خانه میروی بیرون تو را ببینم
همیشه اما افسوس میخورم که خواب میمانم
چرا که خواب تو را میبینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که ... تو را ببینم [...]
ژوئن 19, 2016
ناممکن
شعرهای ناممکن