هماینک شمارهی صفر «ناممکن» به صورت ایبوک از طریق گوگلبوکز عرضه میشود. این نسخه قابل استفاده در تمامیی کتابخوانهای الکترونیک، تلفنهای هوشمند و کامپیوترهای شخصی است. [...]
هماینک شمارهی صفر «ناممکن» به صورت ایبوک از طریق گوگلبوکز عرضه میشود. این نسخه قابل استفاده در تمامیی کتابخوانهای الکترونیک، تلفنهای هوشمند و کامپیوترهای شخصی است. [...]
شمارهی صفر «ناممکن» با نوشتههایی از: سحر آریا، صنم احمدزاده، جعفر بزرگ امین، بهزاد بهادری، پدرام مجیدی، مهران حاتمی، محمد علی حسنلو، زبیده حسینی، نوید حمزوی، سینا دادخواه، مهدی سلیمی، امید شمس، پرهام شهرجردی، مینو شهرستانی، غلامرضا صراف، آیدین ضیایی، فریبا فیاضی، آرش قربانی، شاهين کوهساری، فرزاد لیسی، علی فتحی مقدم، هانیه ملکی، مهدی نوید، [...]
احمد در تهِ دنیا به دنیا آمد. مادرش خواندن و نوشتن نمیدانست. پدرش در راه آهن کارمندی میکرد. چقدر برادر و چند خواهر داشت. قطارها از جایی به جایی میرفت و پدرش را از جایی به کجا میبُرد. هر وقت قطارها از حرکت بازمیایستادند، پدر خودش را با افیون حرکت میداد. دوباره به سفر میرفت. [...]
هم اکنون سه هفتهیي میشود که من در نیویورکام. سخننگفتن از این موضوع نه تنها ناممکن است، بل احساس میکنید یا چنین به شما القاء میشود که قدغن است اگر دربارهی آن سخن نگویید، که شما، خصوصاً در مجامعِ عمومی، حقِ این را ندارید که دربارهی چیزي، بدونِ التزام به این اجبار، بدونِ ارجاعِ کور [...]
«گرهها» یا knots تنها دفتر شعر رونلد دیوید لاینگ (R. D. Laing) است. کتابهای دیگرش دربارهی روانپزشکی و فلسفه است. لاینگ روانپزشک بود و یکی از جریانسازهای ضد-روانپزشکی. باور داشت که روانپزشکی بیماران ذهنی را صرفن یک پدیدهی زیستشناختی میداند و جنبهی اجتماعی و روشنفکری و فرهنگی ایشان را نادیده میگیرد. خودِ لاینگ افسردگی بالینی [...]
به راهِ گشوده گام مینهم / خرامان وُ روشن دل تندرستم وُ آزاد وَ جهان پیش روی من است پیش پای من اما راهِ بلندِ قهوه رنگ میرود به هر کجا که بخواهم به جست وُ جوی سعادت چرا بروم؟ من خودِ سعادتم! [...]
کتابِ اشباحِ مارکس به نوعی وصیتنامهی سیاسیی دریدا است. مراد از «اشباحِ مارکس» در این کتاب میراثِ مارکس است که پس از فروریختنِ دیوارِ برلین و انحلالِ دولتهای بهظاهرکمونیستی اما اصلاً فاشیستیی بلوکِ شرق بیش از پیش همچون شبحی اقصی-نقاطِ جهان را درمینوردد، مضاف بر اینکه میراثِ مارکس برای جهانِ امروز، جهانِ سراسرتسخیرشده توسطِ سرمایهداریی [...]
فرقی نداشت در هر وضعیتی بودم همین حال را داشتم. طاق باز دراز کشیده بودم، با پاهای باز و خیره به سقف و چراغ زرد آویزان که سیخ به سمت چشمهایم نشانه رفته بود. از پنجره، همراه سرما و باد، صدای گربهها که زوزه میکشیدند و زمان جفتگیریشان رسیده بود و داشتند توی هوا دنبال بوی [...]
خوانشِ شعري از مجموعهی «رقم» سرودهی خورخه لوئیس بورخس، ترجمهی مؤدبِ میرعلایی [...]
ظهر است. ظهرِ یک روز داغِ تابستان. این را آفتابِ بی رحمِ وسطِ آسمان میگوید: مرد شلوارک جینی به پا، کلاه حصیریای به سر و رکابیِ زرد رنگی به تن دارد و روی صندلی حصیری لم داده و پاهایش را روی میز جلویش انداخته است. کلاه حصیری تقریبا تمام صورتش را پوشانده است. چتری که [...]