در سال ۱۹۵۸، دیونیس ماسکولو و ژان شوستر مجلهی «۱۴ ژوئیه» را راهاندازی میکنند تا با شیوهی به قدرت رسیدنِ شارل دوگل مبارزه کنند. طی سالهای ۱۹۵۸ و ۱۹۵۹ سه شماره از این مجله منتشر میشود. موریس بلانشو با شمارهی دوّم و سوّم این مجله همکاری میکند. پس از پایان جنگ دوّم جهانی، این نخستین [...]
سپتامبر 3, 2014
ناممکن
ترجمههای ناممکن
بارى
مردمکانت -آن دو دايرهى کامل- از دست رفت
که از خيرگى در اين عکسها
چشم
بر گوشهى پيکسلها مجروح شد. [...]
آگوست 28, 2014
ناممکن
شعرهای ناممکن
من بهمین مسائل فکر میکردم و سهم ناچیزم را از این مثله برمیگرفتم. داشتم از زیر میرسیدم به پوست پا؛ و بعد پاها را جدا کردیم و درون سطل انداختیم و دو سطل کوچک روغن داغ را که آورده بودند به زیر ساقهاى بریدهی تیرک مانند گرفتیم و سرساقها را درون روغن نگاه داشتیم. محمود [...]
آگوست 24, 2014
ناممکن
روزگار دوزخی آقای ایاز
اگر بنویسماش
بنویسمات اگر
نابود میشوم
ننویسماش
ننویسمات هم نابود میشوم [...]
آگوست 22, 2014
ناممکن
شعرهای ناممکن
ولی هیچچیز در وجود محمود، بدون شناخت و تجربهی قبلی عملی نیست. او همهچیز را خوب میشناسد؛ نبوغ او در شناخت مستقیم و دقیق و عمل مستقیم و یا غیر مستقیم اوست. مثلن او در بریدن پاها شیوهی خاصی را در پیش گرفت. او میدانست که پاها باید بریده شوند. این آن شناخت مستقیم او [...]
آگوست 20, 2014
ناممکن
روزگار دوزخی آقای ایاز
گفت: «چرا معطلی! شروع کن!» و من شروع کردم، ولی نمیدانم چرا بریدن دست چپ از دست راست دشوارتر بود. یعنی دست چپ دشوارتر میبرید. مگر نه اینکه من اینبار راحتتر، فرزتر و قاتلتر بودم، پس چه دلیلی داشت که دست مشکلتر ببرد؟ به محمود نگاه کردم، دیدم او تعجّب نمیکند؛ تعجّب مرا که دید، [...]
آگوست 19, 2014
ناممکن
روزگار دوزخی آقای ایاز
گفت: «ارّه را بیار بالا! » و من درحالیکه پاهاى خشک و لاغر و خاک آلوده وخونآلودهی آن یکى را میدیدم و تماشا میکردم و میترسیدم و آب دهنام خشک شده بود و نفسام در نمیآمد، ارّهی بزرگ و سفید و براق و وحشى را که دندانههای تیز و درشت و خشن و بیرحم داشت [...]
آگوست 18, 2014
ناممکن
روزگار دوزخی آقای ایاز
آیا میدانیم کلاً از چه بابت به مترجمین، و فراتر از آن خودِ ترجمه مدیون ایم؟ ما از این قضیه درکِ نادرستي داریم. و حتی هنگامِ قدردانی از انسانهایی که دلیرانه به درونِ معمایی چون رسالتِ ترجمه گام مینهند، هنگامي که از دور به این اربابانِ پنهانِ فرهنگمان ادای احترام میکنیم، به رغمِ چنین پیوندی، [...]
پیرامون تابلوی افکار و تصورات رویاگون یک سر قطع شدهی آنتوان ویرتز [...]
نه فاضلام نه جاهل. خوشیهایی داشتهام. اینکه چیزی نیست: زندگی میکنم و این زندگی بیشترین لذّت را به من میبخشد. پس، مرگ؟ وقتی بمیرم (شاید همین حالا) به لذّت بیکرانی میرسم. از مزهی اولیهی مرگ حرفی نمیزنم، که بیمزه است و اغلب نامطبوع. درد کشیدن خرفت میکند. اما حقیقت مهمی که از آن مطمئنام از [...]
آگوست 10, 2014
ناممکن
ترجمههای ناممکن