فلیکس جاودانگیاش بود. شگفتانگیز بود که اسم این آخری را خود لیزی انتخاب کرده بود و حالا به نظر یوزف مناسبترین اسم ممکن میآمد: فلیکس فریتزل. اِف. اِف. [...]
فلیکس جاودانگیاش بود. شگفتانگیز بود که اسم این آخری را خود لیزی انتخاب کرده بود و حالا به نظر یوزف مناسبترین اسم ممکن میآمد: فلیکس فریتزل. اِف. اِف. [...]
« چرا این طوری به من گوش میدهید؟ چرا حتا وقتی که حرف میزنید، باز هم گوش میدهید؟ چرا حرفی از من میگیرید که باید بعدتر خودم به زبان بیاورم؟ و هیچ وقت پاسخ نمیدهید، هیچ وقت چیزی از خودتان به گوش نمیرسانید. اما این را بدانید، من چیزی نخواهم گفت. تنها هیچ میگویم.» □ [...]
:همه را: بنویسم: از لحظهی شروع: تا: از همین حالا: نوک انگشتهام یخ زده: گرم شده: شرجی بدی شده: پشهها کنار گوشم وزوزو نیش میزنند میروند برمیگردند نیش میزنند: میمکندم در هوا میروند میترکند: میشوند خون: چه فکرهایی! خون من! توی شکم پشه: اه! شرجی بدی شده: گاهی نسیم هوا را جابهجا میکند: خنکی از [...]
ای کاش من این را میتوانستم در آن زمان به تو گفته باشم. وقتی که میدیدمت که بطری ویسکی را بلند کرده بودی و دهانت را توی تاریکی باز کرده بودی و آن مرد کور داشت تو را نگاه میکرد، یا از بالا سر مردم، جای دوری را نگاه میکرد، و شاید میخواست در خیالش [...]
لوک بوندی از من خواسته بود تا براساس «مرضِ مرگ» نمایشنامهای برای تئاتر شائوبونهی برلین بنویسم. درخواستاش را قبول کرده بودم، با این حال به او گفته بودم که باید از طریقِ اقتباس تئاتری به نمایشنامه برسم، باید در متن دست ببرم، مرتّباش کنم، گفته بودم که متن برای خوانده شدن است، برای بازی کردن [...]
در ژنو، تهرانام. همانام که بود، وَ همانام که نیست. هنوز نمیخواندماش که درش میزیستم. نشانیی من با جمالزاده آغاز میشد. در آن کوچهی بُنبست، شمارهی ۱۶. چه دورانی بود، وقتی دشمنِ خارجی بر جای جای زندهگیام بمب وُ موشک پرتاب میکرد وَ، وَ دشمنِ داخلی، خودم را از کوچهام فراری میداد. آن وقتها جمالزاده [...]
داستانِ مرد در راهرو نشسته در سال ۱۹۶۲ آغاز میشود. بینامِ نویسندهاش، با نام مستعار منتشر میشود. در سال ۱۹۸۰ مارگوریت دوراس تصمیم میگیرد منتشرش کند. به نامِ خودش. با نامِ خودش. آن وقت مینویسد: اگر نزیسته بودماش، نوشتن نمیتوانستماش. مثلِ بسیاری از متنهای دوراس، مثلِ مرضِ مرگ، یک زن، یک مرد. هیچیک نامی ندارند. [...]
شبح دستها، نقشِ دستان است، که در غار است، مربوط به دورهی ماگدالنیان در اروپای زیر-اطلسی ست. دستها، گشوده، نهاده بر سنگ، دور و برش پوشیده از رنگ. اغلب به رنگ آبی، و سیاه. گاهی سرخ. هیچ توضیحی درینباره پیدا نشده است. [...]
کجا میماند در شهری که هیچ کس را برای سلام و علیک ندارد؟ شهری که میگوید زودتر حرفت را بگو. حالا طحالش را به کدام دکتر بند کند؟ به دکتری که در صورتش چیزی نمیبنیند. خبری پشت آن چشمها نیست. [...]
با این همه، بینِ کسی که من شناخته بودم و ک. یِ مُرده، آنکه همهگی میشناختیم، چیزی باقی میماند: نیستی. [...]