نمک را بلدی
ای روحِ معذب
در چاله
یک چشم
و پا [...]
بارى
مردمکانت -آن دو دايرهى کامل- از دست رفت
که از خيرگى در اين عکسها
چشم
بر گوشهى پيکسلها مجروح شد. [...]
اگر بنویسماش
بنویسمات اگر
نابود میشوم
ننویسماش
ننویسمات هم نابود میشوم [...]
و يادگارم کن به ديوارهای هيچ و بنويسانم
و بگو ديوارها را به زير پاهايت دراز کنند
[...]
روى قبرم بنويسيد
با عطر زيتون هاى سرزمينش مُرد
قبل از آنكه از آخرين خانه بيروناش كنند [...]
آدم مشکوکی هستم
برای همین مرا کشتهاند
مثل جد تبعیدیام [...]
به این نوشتهی بعد از این بگویید دستش را از روی قفسهی سینهام بردارد به این نوشتهی بعد از این که بازوانِ جوهریاش را تا آرنج تا کتف تا شانه تا گردن تا سینه تا پستانها میمالد سیاهْْ خیسْْ از نُک انگشتاناش جوهرْْ خیسْْ جوهرْْ سیاهْْ انگشتان کودکانهاش خیسْْ مُشت کرده پستان مرا در خود [...]
شعر
چشمبندیست که زندانبانان ایران مثلِ استعارهای بر حقیقت چشمان تو میپوشند [...]