هر وقت به باباجانی فکر میکند یا دندانهایش روی هم میروند و فشار میآورند و میخواهند همدیگر را در محیط دهان خورد کنند یا مشتش آن قدر گره میشود که رگهای کلفت دستش بیرون میزند. مسئول کارگاهها، مسئول سرکوب، مسئول خایه مالی. همه میگویند این یک کار را باباجانی از باقی کارهایش خیلی بهتر بلد [...]
می 3, 2015
ناممکن
داستانهای ناممکن
اگر چشمها – چنان که میگویند – دری به روح باشد
اگر انسان در چشمان اوست که دیده میشود
پس کار آدمی دیدن است
و چشم هم چشمانداز است و هم ابزار چشماندازی
اما چشمی که به چشم مینگرد چیست؟ [...]
می 2, 2015
ناممکن
شعرهای ناممکن
به جنگل رفتم
از سنجابها عکس گرفتم
و پس از آن که عکسها ظاهر شد
متوجه شدم که سی و دو بار
از مادربزرگم عکس گرفتهام! [...]
آوریل 26, 2015
ناممکن
شعرهای ناممکن
دفتر دوم «ناممکن» منتشر شد. [...]
آوریل 16, 2015
ناممکن
یادداشت
با تمام سنگهایم
که در اشک بالیدهاند
پشت حصارها
[...]
مارس 29, 2015
ناممکن
شعرهای ناممکن
صبح که بیدار شدم با غلغلک پرهای لطیف «چگل» بود که «کرم» آورده بود گذاشته بود کنار متکا و نوک لحاف را هم آرام کشیده بود رویش و چگل تکان که میخورد بالهای کوتاهاش میغلتید روی سر و صورتم و آخر سر هم از خواب پراندم. [...]
مارس 21, 2015
ناممکن
داستانهای ناممکن
تنِ ما، حقیقتِ بیرحمِ ماست، گاهی کثیف است، با این همه اینجا «کثیف» همانقدر معنا دارد که «باشکوه». اگر بیملاحظه از مسائلی حرف میزنم که به شما مربوط است، به این دلیل است که حس میکنم به خودِ من هم مربوط است. [...]
جزوههای ناممکن | جزوه ۱۰ [...]
مارس 12, 2015
ناممکن
ترجمههای ناممکن, جزوه
اما درون چیز پلشتی ست
که درون من است
هم جدا شده جایی آن بیرون
هم، گندیده
لاشهای ست این درون
که درون من است [...]
مارس 8, 2015
ناممکن
شعرهای ناممکن
حالی که به نخجیر آیی از کشمیر
شالی از دریا آیی با
حالی که به آن گودی بی ما آیی
و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر
حالی که ندانی که نمیدانی نه، دانی میدانی [...]
مارس 3, 2015
ناممکن
شعرهای ناممکن