در حاشیهی شعرِ «تا شامِ آخر»، نوشتهی محمد مختاری
[...]
در حاشیهی شعرِ «تا شامِ آخر»، نوشتهی محمد مختاری
[...]
نزدیک شو اگر چه نگاهت ممنوع است.
زنجیرهی اشاره همچنان از هم پاشیده است
که حلقههای نگاه
در هم قرار نمیگیرد. [...]
اخلاق لیبرتنی مبتنی بر نابود ساختن نیست، بلکه مبتنی بر گمراه کردن است؛ این اخلاق اُبژه، واژه و اندام را از کارکرد بهنجارش منحرف میکند. اما برای اینکه راهزنی مذکور تحقق یابد، برای اینکه نظام لیبرتنی به بهایِ [از دست رفتن] اخلاق متعارف قصور کند، معنا باید سماجت کند، زن باید به دنبال بازنماییِ یک [...]
استفان هسل از «برآشفتن» میگفت. برآشفتن را مقابلِ بیتفاوتی، لختی و کرختی میگذاشت. به حالا نگاه میکرد و این همه سکوت، این همه عصبهای به خواب رفته را بیجا میدانست. میخواست چیزی در ما آشفته شود. تکان بخورد. حسی در ما زنده شود. خشمی در ما شکل بگیرد. حرکتی ما را به راه بیاندازد. امیدی [...]
شمارهی اول ناممکن با آثاری از : سحر آریا، فروغ تاریوردی، طاهر جامبرسنگ، رزا جمالی، زبیده حسینی، لیلا حکمت نیا، سمیرا رشیدپور، امیر سبزواری، امید شمس، پرهام شهرجردی، آیدین ضیائی، ریرا عباسی، ایوب عبدل، یلدا علائی، فرهاد علوی، شاهین کوهساری، پرویز گراوند، فرزاد لیسی، نورا لک، پدرام مجیدی، حسین موذنزاده، لیلا مهرپویا، ناصر نبوی، سوده [...]
با «آنِ مرگم» موریس بلانشو نوشتارش را به آخر میرساند. ۲۰ فوریه ۲۰۱۳ - ده سال پس از مرگِ بلانشو - با «آنِ مرگم» حرف میزنیم. [...]
آرنج در ساعت فرو میکنم
خایه در جستار
فکر در تنبور
شاش در آتش میکنم
[...]
اشاره: آنچه در ادامه میآید، میپذیریماش، همانطور که هست. با این همه، پذیرشِ ما به معنایِ موضعِ مشترکِ ما نیست. متن را میخوانیم و فکر میکنیم که در پسِ این متن، قرار است چه حرفی زده شود؟ این متن چطور با ادبیات و سیاست پیوند میخورد؟ مهمترین حرفاش چیست؟ جز «حمله» به نویسندهای که مخالفِ [...]
دلم میخواست شهری از نو بسازم
درحصار بازیهایم
و خانهای
برای پسرم که هنوز به دنیا نیامده است
و تعریف کنم که کجا زیستم من. [...]