سگ عصبی پهلوهایش مدام تَرَک برمی دارد، میلرزد، چرا بهار دیر کرده نمیآید؟ [...]
سگ عصبی پهلوهایش مدام تَرَک برمی دارد، میلرزد، چرا بهار دیر کرده نمیآید؟ [...]
تا کِی قرار است بگو مگو کنیم؟
میتوانیم فکر کنیم؟
در وضعیّتی هستیم که بتوانیم فکر کنیم؟
آیا مبارزه با غیابِ ریسک سازگار است؟ [...]
در خودِ زندهگی نیستی هم هست، خلائی ژرف که باید ازش دوری جُست و همزمان، نزدیک شدناش را پذیرفت. باید یاد بگیریم با این خلاء زندهگی کنیم. و تا خودِ خلاء سرشار باقی بمانیم. [...]
با این همه، بینِ کسی که من شناخته بودم و ک. یِ مُرده، آنکه همهگی میشناختیم، چیزی باقی میماند: نیستی. [...]
چیزی که بر زبان نیاید هرگز به دنیا نخواهد آمد
کسی که آفتابی الماسگون را درون خویش مدام با درد عشق میپروراند
به هیچ ستارهی میخی که با نوک تیزش از دوردستهای جهان شتابزده فرا و فرو میگذرد اعتنا نمیکند
سه انگشت دست راست من به فرمان آفتاب در این زبان درندشت میدوند [...]
لوئی رُنه دِ فوره، متولّد ۲۸ ژانویه ۱۹۱۶، پاریس. آغازِ فعالیّت ادبی همزمان با اشغالِ فرانسه، ۱۹۴۳-۱۹۴۱. انتشارِ نخستین کتاب «گدایان» توسط گالیمار. دوستی با رِمون کنو. ازدواج با ژانین کاره در سال ۱۹۴۶. فاصهگیری از زندهگیی شهری. آغازِ رمانِ «سفرِ زمستان». ناتمام. از بین بردنِ «۵۰۰ صفحه بیهودهگی». بازگشت به پاریس. ۱۹۵۳. همکاری با [...]
فتیلهای که دمبهدم جیغ میکشد آی سوختم آی سوختم
را باید انداخت توی فریزری که دمبهدم ور میزند آی یخزدم آی یخزدم را
باید انداخت توی کشتیای که دمبهدم بوق میزند آی غرق شدم آی غرق شدم را [...]
براساس یزدانشناسی، اشدّ مجازات، مجازاتی که در برابرش هیچ نمیتوان کرد، خشمِ خدا نیست، فراموشیی اوست. خشمِ او از جنسِ رحمتِ اوست: امّا خطا اگر از حد به در شود، حتا خشمِ خدا هم ترکمان میکند. اوریجن مینویسد: «آنِ دهشتناک سر میرسد، دیگر بخاطرِ گناههایمان تنبیه نمیشویم: شر را پشتِ سر میگذاریم، خدای حاسد سختگیریهایش را [...]
آرزوی دیدار دوست قویتر از آن است که با مرگش آشتی کنم. جنازهاش بر دوش من است، اما مرگش را باور ندارم. وجودم تقسیم شده بین رفتن اوست و نرفتنش. و خود زیر بار این تقسیمشدگی خرد شدهام. از این نوشتههایی که او به جا گذاشته، این شعرها، جدا نیستم. از خود او هم جدایی [...]
کسی نیست تا به او بگوییم
اصلن چیزی برای گفتن نداریم
و هیچی که به هم میگوییم
بی وقفه
به هم هیچ میگوییم [...]